۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

سه تا رباعی راجع به معشوقه ی مونث



ای زلف تو ام کمند حلق آویزی

چه جور سمی به جام ما می ریزی؟

چه جور نقشی به جان ما میندازی؟

چه خطوطی؟ کدام رنگ آمیزی؟

***

در دست چپت جام عقیقی داری

با آن یکی دست بطری بر می داری

هی می ریزی دو باره هی می ریزی

تا جایی که بالا بزنی چند باری

***

آن غمزه که از چشای آهویی توست

کار همه نیست، فن جادویی توست

گیراست اگر چه لحظه ای و میراست

میراست اگرچه جاودان و گیراست



اولین چیز نوشتنی در این جا...





گاهی باید جا به جا شوی، گاهی خانه به خانه و گاهی گور به گور. مثل سنگ ها و مثل اجاره نشین ها و مثل فریدون فرخزاد! در این همه تکان باری، وبلاگ به وبلاگ شدن چندان به چشم نمی آید. که تکان و تکاپو دال بر زنده بودن انسان است؛ چه، در غوز کردن و پشت کامپیوتر نشستن...